اسفنديارمنفرد زاده از سال 1335 فعاليت خود را به عنوان آهنگساز در «راديو ايران» آغاز كرد، و تا هشت سال بعد ادامه داد. قبل از آن براي مدت كوتاهي در راديو «نيرو هوايي» و تئاترهاي لاله زار عود مي زد. او هم زمان با تنظيم اپراي تخت جمشيد (1346) و فتح بابل (1347) آهنگ فيلم هاي هنگامه (1347) و جهنم سفيد (1347) هر دو به كارگرداني ساموئل خاچيكيان، را ساخت. آهنگ ترانه هاي فيلم هاي شكوه قهرمان (محمدزرين دست، 1348)، حسن كچل (علي حاتمي، 1349) دور دنيا با جيب خالي (خسرو پرويزي، 1349)، ارادتمند شما عزراييل (منوچهر قاسمي، 1349) و كوچه مردها (سعيد مطلبي1349) نيز از ساخته هاي اوست. اين آهنگ با صداي رامش، هاروت، مهستي و عهديه اجرا شد. منفرد زاده به پشتوانة دوستي ديرينه اي كه با مسعود كيميايي داشت نخستين موسيقي متن خود را براي فيلم بيگانه بيا (1347) نوشت و با هم كاري اركستر سمفونيك دانش گاه اجرا كرد، كه مثل خود فيلم اثر شاخصي از كار در نيامد. موسيقي متن نعرة طوفان (ساموئل خاچيكيان،1348) نيز در روال فيلم هاي فارسي بود و هم زمان با خود فيلم فراموش شد؛ اما موسيقي قيصر (مسعود كيميايي 1348) نام منفرد زاده را بر سر زبان ها انداخت و هزاران صفحة 45 دور از موسيقي متن فيلم تكثير شد و به فروش رفت. موسيقي رقاصة شهر (شاپور قريب، 1349) در پي موفقيت قيصر، در همان روال ساخته شد. منفرد زاده در رضا موتوري (1349)، فيلم بعدي كيميايي، دست به ابتكار تازه تري زد و از ترانه اي با صداي فرهاد در عنوان بندي فيلم استفاده كرد، كه تا پيش از اين در سينماي ايران رواج نداشت. خود منفرد زاده كمي بعدتر در فيلم هاي خداحافظ رفيق (1350) و تنگنا (1352) از ساخته هاي امير نادري، به تكرار همين بدعت پرداخت وآهنگ سازان بسياري از او تأسي جستند. ملودي گوش نواز فيلم طوقي (علي حاتمي 1349) نيز، كه با سنتور نواخته مي شود، از آثار شنيدني منفرد زاده است. منفرد زاده همان قدر كه در تصينف موسيقي داش آكل (مسعود كيميايي، 1350)، كه با اركستر متشكل از چهل نوازنده اجرا شد، و تپلي (رضا ميرلوحي، 1351) موفق عمل كرده كارش در تنظيم و اجراي موسيقي بلوچ (مسعود كيميايي، 1352) خام دستانه است. در ميان آثار بعدي منفرد زاده موسيقي هاي نفرين (ناصر تقوايي، 1352) و غزل (مسعود كيميايي، 1355) نيز شاخص اند. او همچنين براي تعدادي از فيلم هاي كوتاه «كانون پرورش» موسيقي متن نوشته است: پسر و ساز و پرنده (1350)، رهايي (1350)، قصة درخت هلو (1350) سر شرقي و هفت تيرهاي چوبي (1354). منفرد زاده كارگردان دو فيلم كوتاه هرگز (1352) و بهارك (1355) براي «كانون بود كه موسيقي هر دو فيلم نيز از ساخته هاي خود او است». منفرد زاده در دورة اقامتش در خارج از كشور موسيقي متن ميهمانان هتل آستوريا (رضا علامه زاده، 1367) و چهرة دشمن (حسن ايلداري، 1368) را ساخت.
آهنگسازی : (۱۸)مورد
دفترهای شعر:
آهوان باغ تهران 1341
جنگلی و شهر اشرفی 1343
شبی از نیمروز تهران 1344
مصیبتی زیر آفتاب امیر کبیر 1349
گل بر گسترهماه تهران 1349
ظل الله امیر کبیر 1358
نقابها و بندها نیویورک 1356
غمهای بزرگ ما نشر اول 1363
بیا کنار پنجره مرغ آمین 1367
در بیمارستانی در ایالت هوستون آمریکا بعد از یک عمل سخت قلب محمود درویش از طپش باز ایستاد
محمود درویش را هنوز خوب نمی شناسم ولی خیلی از اشعارش را که پراکنده در جراید میخواندم لذت می بردم خصوصا آن شعر سیاسیش " عربی انا و رقم بطاقتی ..."تا اینکه چند ماه قبل شبکه الجزیره مباشر پخش مستقیم شب شعر اور را تحت عنوان " ما هناک الا هنا " نشان داد که ساعتها طول کشید و آنقدر قشنگ ادا میکرد که من فردایش تکرار آن را از شبکه فلسطین هم نگاه کردم .. خدایش بیامرزد

آسمان و دریا:
آسمان را به دریا خواهم داد
تا دختر پروانه
مادری برای خویش نقاشی کند.
آسمان آبی برای یک صندلی
یک صندلیِ خالی،
حتی اگر یاسمین دیر بیاید!
من با خودم آشتی خواهم کرد
من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد
من با دو دستِ روشن تو
رود را جاری خواهم کرد
رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد
من می دانم که نور
زن خواهد شد
برهنه خواهد شد
و من چشم خواهم پوشید
دُرُست همچون کودکی
که دست های تو آخرین پناه اوست.
و یک دریا
فقط برای باغی بزرگ
چه روز خوبی یاسمین!
روزی خوب، روشن وکامل
مهیای بستری مشترک!
نگاه کن
کبوتران بر سردوشیِ نظامیان
نشسته اند، جا خوش کرده اند.
نگاه کن آن دلباختة دیوانه را
دارد پاره ای از خورشید را قاب می گیرد.
و من تو را چقدر دوست می دارم!
امروز چه رخ داده دختر
که این همه دوستت می دارم؟
موج هایترا مهار خواهم کرد.
تو در ساحل من آرام خواهی گرفت،
من ماسه از دامنت خواهم زدود.
چه روزی
چه روزی
تنها زمین هست، سادگی هست و
صلحِ خالص و خوشبختیِ بی مثال
ماه من!
من با خودم آشتی کرده ام،
من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام،
من با دو دستِ روشن تو
رودها را جاری خواهم کرد.
کجاست کرانه نشین خوش باشی
که با دهانِ معطرِ من همآوازش ببینند؟
جهان به ستایش من برخواهد خاست
سرود خواهد خواند و
شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد.
می دانم!
مردمان سرانجام روزی
از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند،
به جانب من می آیند
تا در مهتابی ِ خانه ام
با پرندگان گفتگو کنند.
آیا در چنین روز روشنی
ممکن است که پرندگان بمیرند؟
اصلاً ممکن است؟
اصلاً کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟
.........................................................................................
گزیده ای از اشعار ترجمه شده اش با عنوان« آخرین قطار» با ترجمه آقای حامد جهانشاهی و باز سرایی استاد سید علی صالحی و طراحی آقای اردشیر رستمی
زندگینامه محمود درویش در ادامه مطلب
(به نقل از وبلاگ گنگ خوابیده)معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و
دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر
کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هوی میکرد
با آن شور بیپایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تختهای کز ظلمتی تاریک، غمگین
بود
تساوی را چنین نوشت:
«یک با
یک برابر است»
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم
مات بر جای ماند!!
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز، یک با یک برابر بود؟؟؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم
خشمگین فریاد زد، آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه زر و زور داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه صورت نقرهگون چو قرص ماه داشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود
اگر یک
فرد انسان، واحد یک بود
این
تساوی زیر و رو میشد
حالا میپرسیم: اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟
اگر یک با یک برابر بود
پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
به خشنودي اهورامزدا
زرتشت پيامبر بزرگ اريائي , يكي از جمله
نوادر انديشمندان جهان است . درباره دوران زندگي وي اگاهي درستي در دست نيست , اما
قدر مسلم ان است كه دانشمندان بر اساس و پايه پژوهشهاو برسيهاي انجام شده,زمان
زندگي وي را از 1500 تا 3000سال پيش از ميلاد ميدانند . (اگر امسال را 1384 خورشیدی
در نظر بگیریم دقيقا"3743سال).
اموزشها وفلسفه وجهان بيني زرتشت از همان
دورههاي كهن مورد توجه حكما و فلاسفه بزرگ جهان بوده است .انديشمندان جهان باستان
چون فيثاغورس,ارسطو,افلاطون و... با افتخار وغرور از زرتشت و فلسفه وي ياد كرده
اند .در حكمت اشراق اهميت و اعتبار و ديدگاههاي وي زمينه ساز بسياري از تحولات در
فلسفه و حكمت شد .فلسفه عميق زرتشت , از افلاطون تا هگل را از جنبه هاي متفاوت و
سرشار خود برخوردار كرده است و نيچه مرد برتر را در وجود اين بزرگ مرد تاريخ يافته
و معرفي نموده است .
زرتشت نخستين پيغمبري بود كه در ان دوران
كهن خداي واقعي را شناخت و يكتاپرستي را مطرح كرد .در فلسفه بران بود كه دو گوهر
همزاد در اغاز , در عالم تصور پيدايي يافتند كه بكي نيكي و ان ديگري بديست . اساس
حركت و جنبش و زندگي از برخورد اين دو مي باشد و اين هدف هيچ ارتباطي با ذات
خداوند ندارد , در نهاد ادمي هم خير هست و هم شر .
پروردگار ادمي را ازاد و با اختيار و اراده
كامل افريده , فرد خرد مند بايد از ميان نيك و بد , نيك را بر گزيند نه بد را و
پيرو راه سپنتا مينو باشد نه انگر مينو .
زرتشت بر عليه خرافات و موهومات دوره خود
قيام كرد . قرباني پيشكش ندر ها و پرداخت باج و خراج به كاهنان و قبول زور و بيداد از سوي فرمانروايان خودكامه
و زهد و رياضت را مردود شمرده و از كردار اهريمني معرفي نموده . كار وكوشش و زندگي
خوب وسالم و خوش ونعمت از راه درست به دست امده را ستود . عبادت را فقط خدمت به
مردم و پيروي از سه اصل : انديشه و گفثار و كردار نيك معرفي كرد . بسياري از طبقات
و گروههاي اجتماعي ان روز كه سود خود را در خطر ديدند بر عليه وي قيام كردند اما زرتشت با مقاومتي صبورانه ايستادگي كرد و در انجام رسالت خويش كامياب گشت
سروده هاي زرتشت كه در ميان تمام اثار ديني
جهان مشخص و متمايز ميباشد , موسوم است به گاثه ها .گاث سرودي است كه با سداي خوش
و اهنگين خوانده مي شود و17 قطعه مي باشد . ساير بخشهاي اوستا به زرتشت ارتباطي
نداشته و بعدها به اين انديشمند بزرگ و پيامبر كهن نسبت داده شده و تفاوت در سبك و
معني و مفاهيم , اين مورد را كاملا" روشن مي كند
يزدان پاك نگهبان ايران باد
ممکن است ذاتاً یک نویسنده یا شاعر
به دنیا نیامده باشید، درست است. اما توانایی انتخاب دارید. پس بهترین و زیباترین
عبارت عاشقانه را انتخاب کنید که حرف دلتان را به عزیزتان برساند تا او بفهمد که
در عمق ذهن و قلبتان چه می گذرد.
وقتی کلمات به یاریتان نمی آیند،
اجازه بدهید عبارات عاشقانه کمک حالتان باشند. اجازه بدهید عبارات عاشقانه به شما
کمک کند افکارتان را به زیبایی بر صفحه کاغذ نقاشی کنید.
چه برای کارت تبریک روز ولنتاین باشد،
چه برای سالگرد دوستی یا ازدواج، یا نامه ها یاایمیل های عاشقانه، اگر نمی دانید
چه بگویید و چه بنویسید، اصلاً نگران نباشید.
با عبارات عاشقانه عشقتان را جاری کنید و ببینید که این جملات چطور به کارت، نامه یا پیام شما جان می بخشد.

چرا همین امروز امتحان نمی کنید؟
10 نمونه از بهترین عبارات عاشقانه
1) "ما نه برای یافتن فردی
کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین
2) "من باور دارم که دو انسان
از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می
کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد
داشت." – جولیا رابرتز
3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه
چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس
4) "زندگی به ما آموخته که عشق
در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت
اگزوپری
5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین
فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس
نوون
6) "عشق یعنی وقتی دور هستید
دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی
نودسن
7) "اگر هر بار که لبخند بر
لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف
دست بود." – ناشناس
8) "بهترین و زیباترین چیزها در
دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن
کلر
9) "این عشق نیست که دنیا را می
چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز
10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر
بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.
سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه " ترس" است ... با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه " كار " است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه " طمع" است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير
محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش.
لطيف ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه " تفاهم " است .... آن را ايجاد كن.
سالم ترين كلمه " سلامتي" است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه " رفاقت" است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه " راستي " است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه " دورويي"است ... يك رنگ باش.
ويرانگر ترين كلمه " تمسخر" است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه " احترام" است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه " آرامش " است ... به ان برس.
عاقلانه ترين كلمه " احتياط" است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه " محدوديت " است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه " غير ممكن" است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه " شتابزدگي " است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه " ناداني" است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه " اضطراب" است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه " انتظار" است .... منتظرش بمان.
بي ارزش تري كلمه " بخشش" است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه " خوشرويي " است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه " پاكيزگي " است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه " وفاداري" است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه " گوشه گيري" است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترين كلمه " هدفمندي" است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است.
و هدفمند ترين كلمه "موفقيت " است.... پس پيش به سوي آن
۱۰ سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.
۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
کتابهای دکتر شریعتی طبقه بندی شده توسط بنیاد فرهنگی دکتر شریعتی به شرح زیر است:
مجموعه آثار - ۱ -با مخاطب های آشنا
مجموعه آثار - ۲ -خود سازی انقلابی
مجموعه آثار - ۳ - ابوذر
مجموعه آثار - ۴ - بازگشت
مجموعه آثار - ۵ - ما و اقبال
مجموعه آثار - ۶ - تحلیلی از مناسک حج
مجموعه آثار - ۷ - شیعه
مجموعه آثار - ۸ - نیایش
مجموعه آثار - ۹ - تشیع علوی و تشیع صفوی
مجموعه آثار - ۱۰ - جهت گیری طبقاتی اسلام
مجموعه آثار - ۱۱ - تاریخ تمدن(۱)
مجموعه آثار - ۱۲ - تاریخ تمدن(۲)
مجموعه آثار - ۱۳ - هبوط در کویر
مجموعه آثار - ۱۴ - تاریخ و شناخت ادیان(۱)
مجموعه آثار - ۱۵ - تاریخ و شناخت ادیان(۲)
مجموعه آثار - ۱۶ - اسلام شناسی(۱)
مجموعه آثار - ۱۷ - اسلام شناسی(۲)
مجموعه آثار - ۱۸ - اسلام شناسی(۳)
مجموعه آثار - ۱۹ - حسین وارث آدم
مجموعه آثار - ۲۰ - چه باید کرد؟
مجموعه آثار - ۲۱ - زن
مجموعه آثار - ۲۲ - مذهب علیه مذهب
مجموعه آثار - ۲۳ - جهان بینی و ایدئولوژی(۱ تا ۵)
مجموعه آثار - ۲۴ - انسان
مجموعه آثار - ۲۵ - انسان بی خود
مجموعه آثار - ۲۶ - علی(ع)
مجموعه آثار - ۲۷ - بازشناسی هویت ایرانی/اسلامی
مجموعه آثار - ۲۸ - روش شناخت اسلام
مجموعه آثار - ۲۹ - میعاد با ابراهیم
مجموعه آثار - ۳۰ - اسلام شناسی
مجموعه آثار - ۳۱ - ویژگی های قرون جدید
مجموعه آثار - ۳۲ - هنر
مجموعه آثار - ۳۳ - گفتگوهای تنهایی(۱ و ۲)
مجموعه آثار - ۳۴ - نامه ها
مجموعه آثار - ۳۵ - آثار گوناگون
شاعراني که بر سر عقيده جان باخته باشند در قلمرو ادبيات فارسي انگشت شمارند. محمد فرخي يزدي يکي از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در يزد متولد گرديد.
فرخي استعداد شعري و جوهر اعتراض را از همان ايام تحصيل در کار و کردار خود آشکار کرد و به سبب شعري که سروده بود از مدرسه اخراج شد. ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني او بود. به ويژه سعدي طبع شعر او را شکوفا ساخت. در همان آغاز جواني سر از حزب دموکرات يزد در آورد و به گناه شعري در ستايش آزادي ساخته بود, ضيغم الدوله قشقايي حاکم يزد لبهاي وي را دوخت و به زندانش افکند. فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي من و ضيغم الدوله و ملک ري
به زندان ار شد مر بخت يار برآرم از آن بختياري دمار
سه چهار سالي از امضاي مشروطيت مي گذشت که به تهران رفت و يک سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طي مقالات آتشين و انتقادآميز به جنگ استبداد و بي قانوني رفت. در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وکالت برگزيدند و فرخي جزو جناح اقليت مجلس با هيأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطيل شده بود, بار ديگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقيف شد و فرخي تحت فشار قرار گرفت تا آنکه ناگزير شد ايران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود.
فرخي در سال ۱۳۱۲ش. به تهران بازگشت و در کنار ديگر آزادي خواهان. با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. يک بار در زندگي سياسي خود از سوء قصد جان سالم به در برد, يک بار هم در زندان دست به خودکشي زد اما به اين کار توفيق نيافت, تا اينکه در سال ۱۳۱۸ش. در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا به قتل رسيد.
غير از مقاله هاي سياسي آتشين, از فرخي ديوان مختصري حاوي غزليات و رباعيات او برجاست که چندين بار در تهران چاپ شده است. گيرايي شعر او از عشقي و عارف و حتي نسيم شمال کمتر ولي از لحاظ اجتماعي پرارزش است. او بيشتر غزلسراست. محتواي غزل او نه عشق و عواطف شخصي بلکه سياست و مسائل حاد اجتماعي است, فرخي سوسياليست مآب و طرفدار کارگر و رنجبر است. مايه اصلي شعرش همان مسائلي است که سيد شرف الدين, عارف, عشقی و بهار طرح کرده اند. او در عصر خود تنها شاعري بود که جهان بيني ثابت داشت و سرانجام بر سر همين امر هم جان باخت.
اين سرود آزادي از فروخي است.
جان فداي آزادي
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را مي روم به پاي سر در قفاي آزادي
در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست ناخداي استبداد با خداي آزادي
دامن محبت را گز کني زخون رنگين مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل دل نثار استقلال جان فداي آزادي
تا زمانی که از ژرفای قلب،
روح یک یهودی هنوز در حسرت و آرزو است،
و پیش به سوی "شرق"
چشمی صهیون را مینگرد،
امیدمان هنوز از دست نرفته،
امید دوهزار سالهمان،
که ملتی آزاد باشیم در سرزمین مادری خود،
سرزمین صهیون و اورشلیم
سالار کمانگر در سال 1999 از دانشگاه استانفورد در رشته بیولوژی فارغالتحصیل شد و در عرض 7 سال توانست به یکی از کارکنان کلیدی شرکت گوگل مبدل شود. در میان موفقیتهای وی در این شرکت میتوان به نوشتن نخستین پلان تجارتی و مشارکت در طراحی سیستم آگهیهای گوگل Adwords اشاره کرد. سیستم آگهیهای کلمهای هوشمند گوگل ، یکی از رموز موفقیت تجاری این شرکت بوده است. سالار کمانگر 29 ساله ، در حال حاضر جوانترین مدیر گوگل محسوب میشود.
مجله معتبر BusinessWeek متن مصاحبهای را که با کمانگر ترتیب داده بود ، منتشر کرد ، که توجه شما را به ترجمه این مصاحبه کوتاه جلب میکنم:
شما متخصص رشته بیولوژی هستید ، چطور سر از دنیای فنآوری درآوردید؟
اوایل که به مدرسه میرفتم ، بسیار مشتاقانه خیال پزشک شدن را در سر میپروراندم ، تا اینکه زمانی را به تماشای طبابت پزشکان اختصاص دادم. از آن به بعد بسیار مشتاق شدم که دانشمند شوم. ولی روز به روز بیشتر متوجه میشدم که این کار هیجانآور نیست. بعدها وقتی دو هفته به صورت پارهوقت در گوگل مشغول شدم ، فهمیدم که اعمالی که این کار من را با آنها درگیر میکند ، به من انرژی میدهد. درسی که من آموختم این بود که تنها تصور و خیالی که از یک کار داریم کافی نیست و باید از اینکه یک حرفه به صورت روزانه هیجان و انگیزه لازم را فراهم میکند ، مطمئن شویم.
جوانترین مدیر گوگل بودن ، چه احساسی دارد؟
من به این قسمت “جوانترین” فکر نمیکنم. ما توان فکری یک گروه شروعکننده را با منابع یک شرکت بزرگتر داشتیم. اگر فارغالتحصیل دانشگاه باشی و نخستین کارت را شروع کرده باشی ، به دنبال سلسلهمراتب نیستی ، حتی اگر انرژی و جاهطلبی زیادی داشته باشی ، این حس و حال چندان کارهایت را تحتتأثیر قرار نمی دهد.
آیا تجربه بعدیت از آنچه نخست در گوگل احساس میکردی ، متفاوت بود؟
من توانستم سریع پیشرفت کنم ، چون زود شروع کردم ، کارمندی که امروز کارش را شروع کند ، تجربه من را نخواهد داشت. در مورد کسانی که کارشان در گوگل آغاز نکرده اند ، گوگل جایی است که میتوانند در آن متفاوت شوند و مورد توجه قرار گیرند.
قسمت مورد علاقه کارتان چیست؟
بودن در اتاقی که در آن گروهی از افراد خلاق هستند و تو میتوانی با آنها موافق و یا مخالف باشی و درباره بهتر کردن محصولات یا وضعیت داد و ستد صحبت کنی.
توصیهات برای فارغالتحصیلان جدید که به دنیال کار هستند چیست؟
بعد از اینکه تحصیلاتتان را به اتمام رساندید ، خودتان را با مشغله ذهنی پیدا کردن یک کار عالی در یک جای عالی نگران نکنید ، چون بخت کمی دارید که بتوانید هر چیزی را پیشبینی کنید ، به جای آن در پی آن باشید که نوع حرفه مناسب را پیدا کنید. به این ترتیب موقعیت بهتری برای شناساندن خود و به پایان رساندن کارتان در یک شرکت مناسب خواهید داشت. خیلی بیهوده است که در پی پیشبینی کردن “گوگل آینده” باشید. من شانس آوردم ، ولی توانستم نوع حرفهای را که به آن اهمیت بدهم بشناسم و سریع رشد کنم.
محمود خیامی یکی از
معروفترین صاحبان صنایع ایران است که شرکتهایی مانند ایران ناسیونال (ایران خودرو
فعلی)، بانک صنعت و معدن و فروشگاه زنجیره ای کوروش (قدس فعلی) را پیش از انقلاب ۵۷ در ایران تأسیس کرده بود. البته
شرکت ایران ناسیونال و اکثر شرکتهای یاد شده توسط برادر بزرگتر، احمد خیامی تاسیس
شده بود و در زمان جداشدن دو برادر از یکدیگر، ایران ناسیونال به محمود انتقال یافت.
محمود در فکر تاسیس کارخانه ای در خراسان(زادگاه خودش) نیز بود، که خوشبختانه این
روزها عملی شده است. پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، نظام جمهوری اسلامی ایران اموال وی را مصادره
کرد و از آنزمان تاکنون وی مقیم انگلستان است.

اول از همه
برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی،
کسی هم به تو
عشق بورزد،
و اگر اینگونه
نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از
تنهائیت،
نفرت از کسی
نیابی.
آرزومندم که
اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی
زندگی کنی.
برایت همچنان
آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان
بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و
برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد
اعتمادت باشد.
و چون زندگی
بدین گونه است،
برایت آرزومندم
که
دشمن نیز داشته
باشی،
نه کم و نه
زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی
باورهایت را مورد
پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی
از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات
سخت
وقتی دیگر چیزی
باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.
همچنین، برایت
آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ
سادهای است،
بلکه با کسانی
که
اشتباهات بزرگ
و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ
درست صبوریات برای دیگران نمونه
شوی.
و امیدوام اگر
جوان هستی
خیلی به تعجیل،
رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی
اصرار نورزی
و اگر پیری،
تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش
را دارد
و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی
را نوازش کنی
به پرندهای
دانه بدهی، و به آواز یک
سَهره گوش کنی
وقتی که آوای
سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی
خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که
دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد
بوده
باشد
و با روئیدنش
همراه شوی
تا دریابی چقدر
زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه،
آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به
آن
نیازمندی
و برای اینکه
سالی یک بار
پولت را جلو
رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ
من است»
فقط برای اینکه
روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان،
اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا
خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.
ارزش !
Value !
ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.
To
realize The value of a sister Ask someone
Who
doesn't have one.
ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند
. To
realize The value of ten years:
Ask
a newly
Divorced
couple.
ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس
. To
realize The value of four years:
Ask
a graduate.
ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي
مردود شده است
. To realize
The value of one year:
Ask
a student who
Has
failed a final exam.
کودک نارس به دنيا آورده است
. To realize
The value of one month:
Ask
a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس
. To realize
The value of one week:
Ask
an editor of a weekly newspaper.
ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند
. To realize
The value of one hour:
Ask
the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما
نرسيده است
To realize The value of one
minute:
Ask
a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است
To realize The value of one-second:
Ask
a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است
. To realize The value of one millisecond:
Ask
the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد
آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد
Time waits for no one.
Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can
share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده
. To realize the value of a friend:
Lose
one.
اين نوشته را به دوستان خود يا
هر کسي
که برايش آرزوي خوشبختي داريد،
ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي
ارزاني
همگان باد
. Forward this
letter to
friends, to whom you wish good luck.
Peace, love and prosperity to all .
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله.او خلق کرد.
استاد پرسید:آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد:بله آقا
استاد گفت:اگر خدا همه چیز را خلق کرد پس او شیطان را هم خلق کرد.چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست ٬ خدا نیز شیطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مدهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:
استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟؟
استاد پاسخ داد:البته
شاگرد ایستاد و پرسید:استاد سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد:این چه سوالی است که میپرسی؟البته که وجود دارد.آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت:در واقع آقا سرما وجود ندارد.مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد میکنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتون مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد و گرما چیزیست که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد.صفر مطلق ( 460F- ) نبود کامل گرماست.تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.سرما وجود ندارد.این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد:استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد : البته که وجود دارد
شاگرد گفت:دوباره اشتباه کردید آقا
تاریکی هم وجود ندارد.تاریکی در حقیقت نبودن نور است.نور چیزیست که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد.اما تاریکی را نمیتوان.در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد اما شما نمیتوانید تاریکی را اندازه بگیرید.یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را میشکند و آنرا روشن میسازد.شما چه طور میتوانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چقدر تاریکی دارد؟تنها کاری که میکنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید.درست است؟ تاریکی واژه است که بشر برای توصیف زمانیکه نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید:آقا شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود.استاد پاسخ داد:البته همانطور که قبلا هم گفتم.ما او را هر روز میبینیم.او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود.او در جنایت ها و خشونت های بیشماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.اینها نمایانگر هیچ چیزی بجز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد:
شیطان وجود ندارد آقا.یا حد اقل در نوع خود وجود ندارد.شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست ٬ درست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.خدا شیطان را خلق نکرد.شیطان نتیجه ی آن چیزیست که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان:
آلبرت انیشتین
Does evil exist? The university professor challenged his students with this question. Did God create everything that exists? A student bravely replied, "Yes, he did!"
"God created everything?" The professor asked.
"Yes, sir," the student replied.
The professor answered, "If God created everything, then God created evil, since evil exists, and according to the principal that our works define who we are then God is evil."
The student became quiet before such an answer.
The professor was quite pleased with himself and boasted to the students that he had proven once more that the Christian faith was a myth.
Another student raised his hand and said, "Can I ask you a question professor?"
"Of course," replied the professor.
The student stood up and asked, "Professor, does cold exist?"
"What kind of question is this? Of course, it exists.
Have you never been cold?"
The students snickered at the young man's question.
The young man replied, "In fact sir, cold does not exist. According to the laws of physics, what we consider cold is in reality the absence of heat. Everybody or object is susceptible to study when it has or transmits energy, and heat is what makes a body or matter have or transmit energy. Absolute zero (-460 degrees F) is the total absence of heat; all matter becomes inert and incapable of reaction at that temperature.
Cold does not exist. We have created this word to describe how we feel if we have no heat.
The student continued. "Professor, does darkness exist?"
The professor responded, "Of course it does."
The student replied, "Once
again you are wrong sir, darkness does not exist either. Darkness is in reality
the absence of light. Light we can study, but not darkness. In fact we can use
Finally the young man asked the professor. "Sir, does evil exist?"
Now uncertain, the professor responded, "Of course as I have already said. We see it every day. It is in the daily example of man's inhumanity to man. It is in the multitude of crime and violence everywhere in the world. "These manifestations are nothing else but evil."
To this the student replied, "Evil does not exist sir, or at least it does not exist unto itself. Evil is simply the absence of God. It is just like darkness and cold, a word that man has created to describe the absence of God. God did not create evil. Evil is not like faith, or love that exist just as does light and heat. Evil is the result of what happens when man does not have God's love present in his heart. It's like the cold that comes when there is no heat or the darkness that comes when there is no light."
زندگي فقط فرصتي است براي تعالي ، براي بودن ، براي شکوفا شدن. زندگي به خودي خود
خالي است ، تا آنگاه که خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پرکني. تو
نغمه اي در دل داري که بايد سراييده شود و رقصي که بايد به اجرا درآيد.
با افراد ، به عنوان وسيله رفتار نکن ، آنها سرمنزل خودشانند .به آنها وصل شو ، در
عشق ، در عزت ، هرگز آنها را در تملک شان قرار نگير . با آنان وابسته نباش و
ديگران را به خود وابسته نکن.
متدين واقعي بايد در دنيا سهم داشته باشد .بايد کمي بيشتر عطرآگينش کند . بايد کمي
بيشتر هماهنگش کند. اين قرار است سهم او باشد.
زندگي بايد جشني دائمي باشد. جشن نورها در سراسر سال. تنها آنگاه مي تواني رشد کني
و شکوفا شوي که چيزهاي کوچک و پيش پا افتاده را به جشن مبدل کني.
بيشتر مذاهب و فرقه ها اين نکته را تعليم داده اند که : "از دنيا دست
بشوي." ولي من به تو تعليم مي دهم که :"دنيا را دگرگون کن !" از
خودت اثرات سازنده و مثبت به جاي بگذار ، دنيا را زيباتر کن.
زندگي کوتاه است و انرژي محدود؛ بسيار محدود با اين انرژي محدود ، ما بايد نامحدود
را بيابيم ، با اين زندگي کوتاه ، ما بايد ابديت را بيابيم. چه وظيفه خطيري ! چه
چالش بزرگي ! پس بيا و به خاطر مصائب بي اهميت زندگي نگراني به خود راه مده
اشرف الدین حسینی-نسیم شمال

سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ میکرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست میگرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک مینشستند و گوش میداند
سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته و بعد سور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن ضمیر آشنا شده است. دوره تحصیلات مقدماتی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیه و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است
سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد
سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ میکرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست میگرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک مینشستند و گوش میداند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا میزدند
شعرهای سیداشرف الدین هر چند به بلندی سخن گویندگان کلاسیک نمیرسید، اما از حیث ترکیب عبارات و سبک بیان بر بسیاری از اشعار فکاهی و سیاسی آن زمان برتری دارد. قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار میداد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با سیک و روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش میداد. اشعار اصیل او نیز، که تحت تاثیر مستقیم صابر سروده نشده، پر از طنز خفیف و در عین حال کوبنده است. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران و دشمنان آزادی و کلیه کسانی که دریند کشور و مردم نبودند به باد استهزا و ریشختند گرفته شده اند
سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و بی اعتنا به مال دنیا و به تمام معنی حامی و طرفدار طبقات زحمتکس بود، آزادکی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود، اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین میگفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر میخواند، در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین علت با دستاویز او را به تیمارستان برد. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست
آخ عجب سرماست ....
آخ عج سرماست امشب ای ننه ما که می میریم در هذا السنه
تو نگفتی می کنیم امشب الو تو نگفتی میخوریم امشب پلو
نه پلو دیدم امشب نه چلو سخت افتادیم اندر منگنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر باد می آید زهر سو چون سفیر
من ز سرما می زنم امشب نفیر می دوم از میسره بر میمنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اغنیا مرغ مسما می خورند با غدا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند خانه ما بدتر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
اندرین سرمای سخت شهر ری اغنیا ژیش بخای مست می
ای خداوند کریم فرد و حی داد ما گیر از فلان الطزنه
اخ عجب سرماست امشب ای ننه
خانباجی می گفت با آقا جلال یک قرن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال حیف افتاد آن قرآن در روزنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
می خورد هر شب جنا مستطاب ماهی و قرقاول و جوجه کبات
ما برای نان جو در انقلاب وای اگر ممتد شود این دامنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
تجم مرغ و روغن و چوب سفید با پیاز و نان گر امشب می رسید
می نمودم اشکنه امشب ترید حیف ممکن نیست پول اشکنه
منبع:پایگاه اطلاعرسانی بیوگرافی مشاهیر
نماي نزديك از زندگي محسن مخملباف در كابل
ژيلا بني يعقوب
محسن مخملباف، سينماگر معروف ايراني را در خانهاجاره ايش در يكي از
خيابانهاي كابل، پايتخت افغانستان ديدم. لباس افغانستاني بر تن داشت و به قول
همراهم« آن قدر با افغانها دمخور بوده كه كم كم قيافه اش هم شبيه آنها شده است.»
مخملباف با همه خانواده اش در كابل زندگي مي كند، همسرش «مرضيه»،
فرزندا نش «سميرا»، «حنا» و « ميثم». حتي مادر و خواهرش هم با آنها هستند. آنها در
يك خانه دو طبقه، در يكي از خيابان هاي
مركزي كابل زندگي مي كنند. خانه اي كه هم محل كارشان است و هم محل زندگي شان. محل زندگي مخملباف، خانواده و همهً گروهش.
زماني به خانه مخملباف مي رسيم كه موقع شام است و چند نفر در تلاش
براي آماده كردن سفره و تقسيم غذا... البته ميثم و عمه اش بيشتر از همه.
« سميرا» دختر بزرگ مخملباف،كه تازه از راه رسيده و هنوز مانتو
مشكي اش را بر تن دارد، با مهرباني در يخچال را براي پسر كوچك افغان باز مي كند
و مي گويد : «هرچه دوست داري بردار... » پسر مات و مبهوت به خوراكي
هاي داخل يخچال نگاه مي كند و دست آخر يك شيشه بزرگ نوشابه را انتخاب مي كند و در
آغوش مي گيرد و بعد هم مي گويد:« حنا...حنا»
مخملباف براي من تعريف مي كند كه وقتي امشب سميرا و برادرش و صدابردار
گروه براي بر قراري يك تماس تلفني از خانه
بيرون رفته بودند، او را در پارك نزديك خانه شان ديده بودند.
پسر با گريه گفته بود كه از ترس سگ هاي ولگرد چند شب است كه
نخوابيده است. او تمام اعضاي خانواده اش را ( به جز يك خواهر كه با همسرش در يكي
از نقاط دور افتاده افغانستان روزگار مي گذراند) در بمباران هاي آمريكا از دست
داده و در تمام اين ماه ها، در گرما سرما، شب ها را در پارك خوابيده و روزها با
گدائي لقمه ناني براي خود فراهم آورده است… حالا به ياد خواهري كه از او بي خبر است، وقتي به او غذا تعارف مي كنند،
يكريز مي گويد:« من غذا نمي خواهم من خواهرم حنا را مي خواهم» و بعد به دنبال
حنا، دختر كوچك مخملباف مي رود.
مخملباف مي گويد:«واقعاً خودم هم نمي دانم اين بچه تا چند سال ديگر
با ما خواهد بود. اما آنقدر خواهد ماند كه بزرگ شود و از عهده زندگي اش بر آيد.
واقعاً هم فرق نمي كرد چه كسي او را به خانهً ما بياورد، سميرا، حنا، و يا هر كس
ديگر.»
مخملباف به گفتهً خودش دو ـ سه سالي مي شود كه شديداً گرفتار «
افغانستان» شده است. اين دلبستگي به زماني باز مي گردد كه قصد داشت فيلم« سفر
قندهار» را بسازد و به خاطر همين فيلم بود كه دو سال پيش به طور مخفيانه به
افغانستان سفر كرد تا تحقيقات مقدماتي خودش را براي ساخت اين فيلم انجام دهد. اين
سفر هم زمان بود با مهاجرت گروه زيادي از روستاييان به حاشيه شهر هرات.
تا هست به ذلت بكُـشَندَش به جفـا
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي.
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم در پنجه ي باد
بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم
بي تو
اشكم - دردم - آهم
آشيان برده ز ياد
بي تو خاكستر سردم خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با
شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
بي تو وحشت هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم كم
چه كسي خواهد ديد ، مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم
مردم.
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
( مصدق)
درويشی
قصه زير را تعريف می کرد:
يکی
بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی
مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير
نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد . فرشته نگهبانی که بايد او را راه می
داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم
فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم
دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه
فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «
اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:
چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی
ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و
دلشان می رسد .حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر
را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس
بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در
جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
هر انديشه شما نتي است كه در جهان
هستي نواخته مي شود و كائنات به اذن خداوند موظف شده اند تا با اين نت شما همنوا
شوند و آنها هم در همان دستگاهي بنوازند كه شما با نوع انديشه خود نواخته ايد (
مثبت يا منفي ) تا در نهايت ، يك سمفوني را خلق كنند ، بنام
آنجا
كه شما زيبا ، مثبت ، خلاق ، هدفمند و اميد وارانه
مي
انديشيد ، كائنات يعني همان كائناتي كه به فرمان خداي رحمان به تسخير انسان در
آمده است آنها هم زيبا مي نوازند و در نهايت سمفوني زندگي شما را زيبا خلق مي كنند
.
بنا
براين كيفيت زندگي شما به كيفيت انديشه هاي شما بستگي دارد .
تخيل
خود را به فكر تبديل كنيد ، فكر خود را به مرحله آرزو برسانيد ، برايآرزوي خود
اميد ايجاد كنيد ، اميدواري را به خواسته خود تبديل كنيد و خواسته را به دنيايي از
هيجان و اشتياق ، به اشتياق سوزان برسانيد و بدانيد كه اشتياق سوزان به همراه
ايمان به موفقيت ، آنجا كه در كنار اقدام قرار مي گيرد قطعا حاصلش ،
. دكتر عليرضا
آزمنديان
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا" فرياد زد : من چشم
ميگذارم. و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او
چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: يك ... دو
... سه ...همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي شد
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت به زير سنگ ميروم ولي به ته دريا رفت
طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد .
و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتادونه ... هشتاد ... هشتادويك ...و همه پنهان
شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم
نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج ... نود و شش ... نود
و هفت ...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد : " دارم ميام، دارم ميام..."
اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي
پنهان شود.
لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . دروغ در ته درياچه و هوس در مركززمين
يكي يكي همه را پيدا كرد. بجز عشق
او از يافتن عشق نااميد شده بود . حسادت
، در گوشهايش زمزمه كرد : " تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز
است."
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان
انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نميتوانست جايي را ببيند.
او كورشده بود.
ديوانگي گفت : من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟
عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني
راهنماي من شو.
و اينگونه شد كه از آن روز به بعد ...
عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست
براى موفق شدن
لازم است: همتى برآورده و توبه نموده، سپس به مراقبه و محاسبه بپردازيد. به اين
نحو كه:
1- هر روز صبح که
از خواب بيدار مىشويد، قصد جدى كنيد كه: هر عملى كه پيش آيد، رضاى خدا، عزّ اسمه
را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هر كارى كه مىخواهيد انجام دهيد، نفع آخرت را
منظور خواهيد داشت، و همين حال را تا شب، وقت خواب، ادامه خواهيد داد.
2- وقت خواب،
چهار - پنج دقيقهاى در كارهايى كه روز انجام دادهايد، فكر كرده و يكى يكى از نظر
خواهيد گذارنيد، هر كدام مطابق رضاى خدا انجام يافته، شكر بكنيد و هر كدام، تخلف
شده استغفار بكنيد و هر كدام، تخلف شده استغفار بكنيد. و اين رويه را هر روز ادامه
دهيد. اين روش اگر چه سخت و در ذائقه نفس تلخ مىباشد، ولى كليد نجات و رستگارى
است .
3- هر شب، پيش از
خواب، اگر توانستيد، سور مُسبحات يعنى: سوره حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن را
بخوانيد و اگر نتوانستيد، تنها سوره حشر را بخوانيد.
ان شاءالله موفق
خواهيد شد.
محمدحسين
طباطبايى
منبع:
مجله حوزه، شماره
46.
آقا ميمون
گفت :اگر بخواهيم همه چيز را توضيح بدهيم ،از زندگي ميمانيم .ساكت باش .بيا دل مان
را با اين غروب رمانتيك شاد كنيم .
خانم ميمون
خشمگين شد :تو عقب مانده اي و خرافاتي هستي .هيچ توجهي به منطق نداري و فقط
ميخواهي از زندگي استفاده كني .
همان لحظه
هزار پايي از آن جا ميگذشت .آقا ميمون گفت :هزار پا ! موقع حركت ،چطور همه پاهايت
را هماهنگ با هم حركت ميدهي ؟
هزار پا
گفت :تا حالا فكرش را نكرده ام .
پس فكر كن
زن من توضيح ميخواهد !
هزار پا به
پاهايش نگاه كرد و گفت :خوب ....ايت عضله را منقبض ميكنم .......نه ،نه ،اين بهتر
است ،بدنم رابه اين طرف متمايل ميكنم ......))
هزار پا
نيم ساعت تمام سعي كرد توضيح بدهد كه جه طور پاهايش را تكان ميدهد ،و مدام گيج تر
ميشد .بعد كه خواست به راهش ادامه بدهد ،ديگر نتوانست را برود .
خانم ميمون
،با نوميدي جيغ زد )) ميبيني چه كار كردي ؟گيجش كردي .خواست توضيح
بدهد كه چطور راه ميرود و حالا اصلا نميتواند راه برود .))آقا ميمون گفت :حالا
ميبيني چه بلايي سر هزار پا در آوردي ،و بعد ديگر حرف نزد و غروب را تماشا كرد.
پائولو
كوئيلو
شاید در مورد مدیریت یک دقیقه ای چیزهایی شنیده باشید و یا حتی خونده
باشید. مدیریت یک دقیقه ای یکی از تکنیک های ساده ی مدیریته. مفهومش واقعا ساده
است. اگر اون رو درک کنید متوجه میشید که شاید خیلی از رفتارهای شما مطابق با اصول
اونه. اصولی که واقعا ساده هستند و بهتره بگم که بدیهی هستند.
اصل مدیریت یک دقیقه ای برای ایجاد یک محیط کاریه که
همه ی افراد از کارکردن در اون لذت ببرند. مدیریت یک دقیقه ای شامل سه مرحله ی
اصلی است.
هدفگداری یک دقیقه ای
تشویق یک دقیقه ای
سرزنش یک دقیقه ای
کارمندی رو در نظر بگیرید که در یک سازمان فعالیت میکنه. اگر مدیر
این کارمند هدف رو برای اون مشخص کنه و بعد از هدفگذاری با کمک خود کارمند، راه
های رسیدن به اون رو پیدا کنه ، در این شرایط کترمند دقیقا میدونه که برای چی
داره کار میکنه و چگونه باید به هدفش برسه. حالا واسه ی خودش برنامه ریزی میکنه تا
به نتیجه برسه. این هدف گذاری زمان خیلی کمی میگیره ولی مطمئنا نتایج بسیار بزرگی
داره(هدفگذاری یک دقیقه ای)
حال فرض کنید که این کارمند، به محض برداشتن قدمی درست از سوی
مدیر خود مورد تشویق قرار بگیره. این تشویق هم زمان خیلی کمی میگیره ولی نتایج
بزرگی داره. اول این که کارمند میبینه که مدیر به اون اهمیت میده و کار اون رو زیر
نظر داره. پس حتما کار او با ارزشه . همچنین مطمئن میشه که داره راه درست رو برای
رسیدن به هدفش میره. و این در روحیه و انگیزه ی او برای ادامه ی کار تاثیر زیادی
داره(تشویق یک دقیقه ای)
و همین کارمند اگه کار اشتباهی انجام بده، اگه در همون موقع مورد
سرزنش قرار بگیره میفهمه که مسیرش اشتباهه و سعی در جبران اون میکنه(سرزنش یک
دقیقه ای)
حالا به نظر شما کارمندی که
هدفگذاری یک دقیقه ای در مورد اون انجام نشده، یعنی کسی که نمیدونه قراره چه کاری
رو انجام بده مستحق تنبیهه؟؟؟ البته که نه!!!
نکته ی مهمی که در اینجا است اینه که تشویق و تنبیه یک دقیقه ای باید
به محض انجام فعالیت صحیح یا غلط انجام بشه. فرض کنید کارمندی مشغول به کار است و
هیچ عکس العملی از سوی مدیر خود نمیبینه. اون کارمند علاوه بر اینکه انگیزه ی خودش
رو برای کار از دست میده، چون عکس العملی از مدیر خودش نمیبینه، واقعا نمیدونه که
کارش درسته یا غلط. و حتی اگر کارش اشتباه باشه هم چون فکر میکنه که درسته به
انجام اون ادامه میده.
دکتر اسپنسر جانسون و دکتر کن بلانچارد در کتاب ارزشمند خود به
نام مدبر یک دقیقه ای به تشریح کامل این روش پرداخته اند. کتابی که واقعا
ارزشمنده و مطمئنا از خوندنش لذت میبرید و اون رو به همه معرفی میکنید، همونجور که
من اون رو به پدرم، رئیسم و همکارانم معرفی کردم.
برای کسب اطلاعات بیشتر و خوندن مثالهای مختلف در زمینه ی مدیریت
یکدقیقه ای میتونید به دو لینک زیر مراجعه کنید.
http://www.nysscpa.org/cpajournal/old/12268852.htm
http://www.thinkarete.com/wisdom/works/notes/1417
تا
حالا به این مسئله فکر کردید که ملل مختلف جهان اوقات خود را چگونه میگذراند ؟
حالا
برای شوخی هم که شده برنامه روزانه ملل مختلف رو با هم مرور کنیم .
برنامه
روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :
آمريکا
8 ساعت کار
8 ساعت
استراحت
2 ساعت
ماندن در ترافيک
2 ساعت
تفريح ناسالم
2 ساعت
تماشای تلويزيون
2 ساعت کار
با اينترنت
فرانسه
8 ساعت کار
6 ساعت
استراحت
2 ساعت قدم
زدن در خيابان
4 ساعت کتاب
خواندن
2 ساعت حرف
زدن عليه تلويزيون
2 ساعت
خنديدن
ايتاليا
4 ساعت کار
8 ساعت خواب
4 ساعت غذا
خوردن
6 ساعت حرف
زدن
2 ساعت
خيابان گردی
آلمان
8 ساعت کار
8 ساعت خواب
2 ساعت
اضافه کار
2 ساعت
تماشای مسابقات تلويزِيونی
2 ساعت
مطالعه
2 ساعت فکر
کردن به خودکشی
کوبا
8 ساعت کار
8 ساعت
تفريح
4 ساعت خواب
4 ساعت گوش
کردن به سخنرانی کاسترو
عربستان
سعودی
8 ساعت
تفريح همراه با کار
6 ساعت
تفريح همراه با خريد در خيابان
10 ساعت
خواب
مصر
4 ساعت کار
8 ساعت خواب
8 ساعت
کشيدن قليان
2 ساعت گوش
کردن به ام کلثوم
2 ساعت حرف
زدن در مورد گذشته
هندوستان
8 ساعت
جستجوی کار
6 ساعت خواب
6 ساعت
تماشای فيلم
2 ساعت
جستجو برای محل خواب
2 ساعت برای
رد شدن از خيابان
پاکستان
4 ساعت کار
غير مجاز
8 ساعت خواب
در حين کودتا
8 ساعت
اعتراض عليه کودتا
4 ساعت فرا
ر از دست پليس
ايران
8 ساعت خواب
8 ساعت
استراحت
2 ساعت حرکت
در ترافيک
1 ساعت کار
3 ساعت بحث
در مورد گذران اوقات فراغت
2 ساعت بحث
در مورد فلسفه و سياست
سيداحمد كسروي تبريزي در سال 1269 شمسي در شهر تبريز، در يك خانواده روحاني به دنيا آمد. اجدادش عنوان ملايي و پيشوايي داشتن؛ اما پدرش حاجي ميرقاسم، از ملايي دوري گزيده و به بازرگاني پرداخته بود. سيداحمد فارسي و قرآن و مقدمات عربي را در مكتب آموخت؛ و دوازده ساله بود كه پدرش به سال 1281 شمسي درگذشت و او خاه ناخواه مكتب و درس را ترك گفت و چندي به كار قاليبافي پرداخت و بعد، از آن كار دست كشيد و باز به مكتب رفت و در مدرسه طالبيه، نخست بار با شيخ محمد خياباني، كه درس هيئت قديم ميداد، آشنا شد. در سال 1285 كه مشروطه پديد آمد، سيداحمد بدان دل بست و شيفته دلبريهاي ستارخان و ديگر قهرمانان آزادي شد، تا مشروطهخواهان غالب آمدند و بساط استبداد و ”انجمن اسلاميه“ برچيده شد. دوباره تحصيل را دنبال كرد و به پايگاه ملايي رسيد. از سال 1298 شمسي به بعد كه محمدعلي ميرزا به ايران بازگشت و بار ديگر در ايران و تبريز جنگها برخاست، سيداحمد كه گوشه گرفته و از اين جريانات به دور بود، از راه مطالعه مجله المقتطف و كتابهاي عربي و تاليفات طالبوف به دانشهاي اروپايي راه يافت. در اولتيماتوم روس به ايران و جنگ مجاهدان تبريز با روسهاي تزاري، شبها از بالاي منبر به شورانيدن مردم ميپرداخت و از آن ببعد در شمار آزاديخواهان درآمد. در ايامي كه وحشيگريها به كار افتاده بود و صمدخان شجاعالدوله و روسها هر چند روز يكبار مردم آزاده را به دار ميآويختند، سيداحمد كتابي به دست آورده در خانه ميخواند و ميانديشيد. مخصوصاً سياحت نامه ابراهيم بيگ تكان سختي در او پديد آورد و باد به آتش درونش زد. تا رفته رفته با آزاديخواهان آذربايجان آشنا شد. در تابستان 1293، جنگ جهانگير اروپا آغاز گرديد و آذربايجان ميدان جنگ شد. سيداحمد براي اينكه زبان انگليسي ياد گيرد، سال بعد به آموزگاري زبان عربي وارد مدرسه آمريكايي شد، و در همان مدرسه، براي ياد دادن عربي به شاگردان، كتاب النجمهالدريه را در دو جلد نوشت كه سالها در دبيرستانهاي تبريز از روي آن درس ميخواندند و هم در آن مدرسه بود كه زبان انگليسي و اسپرانتو را فراگرفت. در تيرماه 1295، براي اينكه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در يكي از شهرهاي قفقاز به كار پردازد، به روسيه رفت، اما چون در قفقاز كار به دست نياورد از راه عشقآباد به مشهد رفت و از مشهد به باكو و تفليس بازگشت و در تفليس به وسيله اسماعيل حقي با آزاديخواهان قفقاز آشنا شد و بعد به تبريز آمد و باز در مدرسه آمريكايي مشغول تعليم و تعلم شد. در اين هنگام بود كه خياباني و ساير آزاديخواهان تبريز به كار و كوشش برخاسته بودند. سيداحمد نيز به جمع دموكراتها پيوسته و در جلسات ”تجدد“ حضور مييافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبريز، كه تازه گشايش يافته بود، درس عربي ميداد. سال 1297 فرا رسيد. عثمانيان، كه به تبريز راه يافته بودند، خياباني و نوبري و چند تن ديگر از آزاديخواهان تبريز را دستگير و تبعيد كردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه تركي پديد آوردند. ولي، چون جنگ به شكست آلمان و همدستان او پايان يافت و عثمانيان از تبريز رفتند، سيداحمد با سيدجليل اردبيلي حزب دموكرات و جلسات تجدد را برپا كرد. در اين ميان، خياباني از تبعيد بازگشت و انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تيرماه 1298)، و كار كسروي و ياران او با خياباني به دودستگي كشيد و كسروي و همراهان او به ”انتقاديون“ معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردين 1299، دموكراتها در تبريز قيام كردند و سيداحمد ناچار به تهران آمد. در تهران، چندي در دبيرستان ثروت درس عربي ميداد، تا قيام تبريز برافتاد و خياباني به دست مخبرالسلطنه هدايت كشته شد. سيداحمد، در تهران، از يكسو با اسپرانتيستها آشنا درآميخت، و از سوي ديگر با سران بهايي آشنايي يافت و با آنان به گفتگو پرداخت. كسروي در دي ماه 1299 به عضويت استيناف تبريز منصوب و روانه آذربايجان شد. اما در عدليه تبريز بيش از سه هفته نماند، زيرا در آن روزها كودتاي سيدضياءالدين در تهران پيش آمد، و روز 23 اسفند به دستور او درهاي عدليه بسته شد. دولت سيدضياء برافتاد و قوامالسلطنه روي كار آمد؛ ولي درهاي عدليه همچنان بسته ماند. و چون باز شد، پست او را به ديگري داده بودند. پس روز 29 شهريور 1300 به تهران حركت كرد، و در 26 آبان به عنوان عضو استيناف به مازندران رفت، و چهارماه در ساري بود كه استيناف آنجا برچيده شد و او به تهران آمد و چندي مأمور دماوند شد. در مهرماه 1301، او را براي امتحان به تهران خواستند. امتحان داد و نمره اول گرفت. در دي ماه مأمور عدليه زنجان شد و در آنجا، تاريخ حوادث آذربايجان را، كه در دماوند به زبان عربي نوشته بود، اصلاح كرد و براي مجله العرفان صيدا (از شهرهاي سوريه) فرستاد؛ كه بعدها اصل آن از سال 1313، به نام تاريخ هجده سالة آذربايجان، به ضميمه مهنامه پيمان، چاپ شد... پس از آن كه کابينه قوامالسلطنه افتاد و سردار سپه، وزير جنگ، به نخست وزيري رسيد، سيداحمد به رياست عدليه خوزستان مأمور شد. او در شوشتر زبانهاي شوشتري و دزفولي را آموخت و به تحرير تاريخ خوزستان پرداخت. خوزستان به دست سردار سپه فتح شد، و كسروي عدليه را به ناصريه (اهواز) برد و چون فرماندار نظامي با اين عمل مخالفت كرد و كار به سختي كشيد، مرخصي خواست و روز سوم فروردين 1304 سفري به عراق كرد و به شوشتر بازگشت، تا او را از مركز خواستند، و روز 22 ارديبهشت به تهران عزيمت كرد. كسروي چندي در تهران به بيكاري و خواندن و نوشتن گذرانيد و مطالعات خود را راجع به تاريخ خوزستان دنبال كرد. دفتر آذري يا زبان باستان آذربايجان را به چاپ رسانيد؛ و از اينجا همبستگي او با انجمنهاي دانشي جهان آغاز گرديد. ابتدا به عضويت انجمن آسيايي همايوني و انجمن جغرافيايي آسيايي و دو انجمن در آمريكا، و، پس از همه، به عضويت آكادمي آمريكا برگزيده شد. در همان هنگام، تاريخ پانصدساله خوزستان را به پايان رسانيد و كوتاه شده آن را در مجله آينده چاپ كرد. و مقالهاي درباره تبار صوفيه در آينده نوشت كه اهميت تاريخي فوقالعاده داشت و آوازهاش به همه جا رسيد؛ و نيز در اين ايام، تحقيقات خود را درباره نيمزبانها دنبال كرد و به آگاهيهاي ژرفي درباره زبان فارسي رسيد. پادشاهي خاندان قاجار پايان پذيرفت و رضاشاه به روي كار آمد. كسروي، در آغاز سال 1305، سمت بازرسي و رياست يكي از محكمههاي جديدالتأسيس انتظامي را داشت كه داور وزير عدليه شد و عدليه را منحل كرد. باز كسروي بيكار ماند و فرصت مطالعه يافت. در اين هنگام، گفتارها در مهنامه آينده مينوشت؛ و درباره تاريخچه شير و خورشيد آگاهيهايي به دست آورد. در اوايل سال 1306، پروفسور هرتسفلد كلاسي براي آموختن خط و زبان پهلوي بنياد كرد و كسروي، كه اندك اطلاعي در اين رشته داشت، با دلخوشي به آن كلاس رفت و بهره بسيار از آن برد. در تشكيلات داور، به سفارش تيمورتاش، وزير دربار، دادستان تهران شد ولي با روشي كه در كار پيش گرفته بود، نتوانست ديري در آن سمت بماند و بيست روز از گشايش عدليه نگذشته بود كه او را مأمور خراسان كردند؛ و چون غرض تبعيد او بود و اجازه مرخصي نميدادند، پنجمين تلگراف را چنين نوشت: ”وزارت جليله عدليه بي اجازه حركت كردم“. پس از ورود به تهران، چون با داور نتوانست كار كند، كنارهجويي كرد و پروانه وكالت گرفت. در آن روزها بود كه به خواندن و فراگرفتن زبان ارمني كهن (گراپار) و زبان ارمني نو (آشخاپار) پرداخت. كسروي براي تحقيق در رشته تاريخ و زبانشناسي، بويژه تاريخ و زبان آذربايجان كه از هر باره بستگي به تاريخ و زبان ارمنستان داشت، خود را به اين زبان نيازمند ميديد و باز، در همان روزها، "كارنامه اردشير بابكان" را از پهلوي به فارسي درآورد. كسروي در پائيز سال 1307، به دادگاه جنايي دعوت و مشغول كار شد؛ در 29 دي ماه همان سال به رياست كل محاكم بدايت منصوب گرديد. در همان روزها بود كه به نوشتن كتاب شهرياران گمنام پرداخت و بخش يكم و دوم آن را به چاپ رسانيد. در زمستان سال 1308 ، جزو هيئت بازرسي كشور به اراك و همدان و پيرامونها سفر كرد؛ و در همدان با عارف قزويني، كه در تبعيدگاه ميزيست، آشنا شد. در اين سفر، هشت هزار نام از نامهاي ديهها و آباديها را از همدان و كرمانشاهان و ديگر جاها گرد آورد، و از سنجيدن آنها به نتيجههاي سودمندي رسيد و كتابهايي نوشت. سال 1308 به پايان ميرفت كه منتظر خدمتش كردند. كسروي در تمام مراحل خدمت خود در عدليه، به واسطه صراحت رأي و بي پروايي و نرفتن زير بار توصيه و نفوذ، سختيها و آزارها ديد تا آنجا كه در زمستان سال 1311، كه از عدليه پا كشيده و وكالت مي كرد، بر اثر كينهجوييها و بويژه به علت نامهاي كه مستقيماً به شاه نوشته و در آن عدليه را دستگاه بيهوده و دكاني براي سودجويي داور و دوستان او خوانده و قانونها را بيخردانه ناميده بود، از دادگاه انتظامي به سه رتبه تنزل محكوم شد، ولي حكم اجرا نگرديد و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد. كسروي، در يك سخنراني كه در يكم آذر 1323 ايراد كرده و به صورت كتاب مستقلي به نام "چرا از عدليه بيرون آمدم؟" چاپ شده است، ميگويد: ”جاي بسيار خشنودي است كه در اين كشوري كه رشوهخواري و نادرستي از در و ديوارش ميبارد، من، كه در عدليه در كانون رشوهخواري ميبودهام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در اين كشوري كه چاپلوسي و پستي گريبانگير خرد و بزرگ ميباشد، من، با همه آميزش كه با چاپلوسان و پستنهادان، آلوده خوي آنان نگرديدهام. تا اينجا كار و كوشش كسروي بيشتر تحقيق و مطالعه در تاريخ و زبانشناسي بود، و چنان كه ذكر شد، در اين دورشته، مقالات و رسالات بسيار نفيسي به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد، تغيير كلي در ديد و دريافت او پديد آمد. او ديگر يك مورخ و محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلكه داعيه اصلاح جامعه و، به قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همين سال دو جلد كتاب آيين را منتشر كرد و با انتشار اين كتاب شهرت فوقالعاده يافت و در تهران و شهرستانها پيرواني پيدا كرد. و هم در آن سال، ماهنامه پيمان را بنياد نهاد. و در آن ماهنامه، انديشههاي خود را در هر رشته از امور ديني و اجتماعي، با بيان خاص خود و از راههاي گوناگون، روشن كرد. بعد از حوادث شهريور 1320، به جاي مجله پيمان، روزنامه پرچم را، كه بيشتر جنبه سياسي داشت، انتشار داد. روزنامه پرچم يكي از جرايد اصولي كشور و، به نوشته صاحبش، ”از هر آلودگي و ناپاكي مبرا بود“. اما پس از چندي، پرچم يوميه را هم تعطيل و پرچم ماهانه را، كه در واقع جانشين ماهنامه پيمان بود، منتشر كرد. پس از رفتن رضاشاه، از ايران، كساني مانند سرپاس مختاري و پزشك احمدي، به جرم اعمالي كه در گذشته انجام داده بودند به محاكمه كشيده شدند. كسروي وكالت تسخيري مختاري را پذيرفت و از عهده آن به خوبي برآمد، و مطالبي در دادگاه عنوان كرد كه بسيار ارزنده و حتي در آن دوره تند و جسورانه بود. انتقاد بي پرده و بي پرواي كسروي از برخي عقايد سياسي و مذهبي و برخي از رسالات كوبنده او درباره ادبيات و انديشههاي عرفاني، جمعي را در پيرامون او گرد آورد و گروهي را با وي دشمن كرد. بارها تهديد شد، و در سال 1324 قصد جانش را كردند ولي او از راهي كه در پيش گرفته بود برنگشت و اگرچه اين دفعه از خطر مرگ رست، اما همچنان بي پروا مينمود. ادوار زندگاني و كار و كوشش كسروي را ميتوان چنين خلاصه كرد: 1 ـ از جواني تا آمدن تهران ـ در اين دوره به كسب علوم و مطالعه ادب عرب پرداخته و با مبلغين مسيحي مباحثه ميكند؛ و در صرف و نحو عربي كتاب مينويسد؛ به مطبوعات عربي مقاله ميفرستد؛ از اسپرانتو ترجمه ميكند و به قيام خياباني خرده ميگيرد. 2 ـ از آمدن تهران تا تأسيس مجله پيمان، در اين دوره به تحقيق تتبع ميپردازد؛ كتب عربي و زبانهاي ديگر را مي كاود؛ زبان ارمني و پهلوي را فراميگيرد؛ از ايران و مفاخر ايراني سخن ميراند؛ سه جلد شهرياران گمنام را، كه از بهترين آثار اوست، و نيز رساله بيمانندي درباره زبان باستان آذربايجان به وجود ميآورد؛ در اسامي شهرها و ديهها و در تبار سلسله صفوي تحقيق ميكند، تا جايي كه توجه علما و فضلا و خاورشناسان را به خود جلب مينمايد. 3 ـ از تأسيس پيمان تا پايان زندگي ـ در اين مرحله، به موضوعهاي ديني و اجتماعي و سياسي و اخلاقي، و به قول خود او، به ”آيين زندگي“ ميپردازد؛ مجله پيمان و روزنامه پرچم و مجله پرچم را پياپي بنياد مينهد. در كتاب آيين و بعد در ورجاوند بنياد، به تمدن نوين اروپايي و فلسفه ماديگري و ماشينيسم مي تازد و مفاسد آنها را يكايك برميشمارد؛ بر ضد خرافات و تعصبات بيجا و بيهوده و به اختلافات مذهبي از صوفيگري و بهائيگري و همچنين به برخي معتقدات شيعي ميتازد؛ بر فرهنگستان و لغتسازان ايراد ميگيرد و خود، زبان و لغت خاصي به نام ”زبان پاك“ به كا ميبرد؛ با شعر و شاعري، به معناي متعارف آن، مخالفت ميورزد، رماننويسي و داستانسرايي را كار بيهوده و نابخردانه ميخواند؛ فلسفه و عرفان را به باد انتقاد ميگيرد، و اغلب احاديث را مجعول ميداند؛ و در همه اين كوششها، كه سرانجام به قيمت جانش تمام شد، آنچه را ميگويد و مي كند به راست ميدارد. كسروي از پركارترين دانشمندان ايران در عهد اخير بود. دورههاي ماهنامه پيمان و پرچم مملو از يك رشته انتقاداتي است از اوضاع زندگي و طرز معاشرت و آداب اجتماعي، كه همه مطالب آنها را خود او مينوشت. او كسي است كه خيلي چيزها را نخست بار عنوان كرده و راه تحقيق را براي ديگران گشوده است. كوشش كسروي در نمودن معني درست حكومت مردم بر مردم و زنده كردن نام مجاهدان و فدائيان و شهداي مشروطيت و گرد آوردن كارهاي اين گردان و رادمردان كوششي ارجمند بود.
منبع:وبلاگ

احمد ظاهر سه بار ازدواج كرد و ازين سه ازدواج دو فرزند دارد، يكي «شبنم» و ديگر «احمد رشاد» كه هر دو خارج از كشور در ایالات متحده آمریکا زندگی میكنند. احمد ظاهر بخاطر درگیریهای خانوادگی راهی زندان شد و درین هنگام بود که مادرش درگذشت. پس از رهایی از زندان در عروسی دختر زمامدار وقت «حفیظ الله امین» بنابر اصرار دخترش شرکت کرد و آواز خواند. پس از آن وی به دست حکومت خلق در سالنگ کشته شد و پیکر او ابتدا در مسجد حاجی مجيد در سردخانه نگهداری و سپس در گورستان "شهدا صالحین" به خاک سپرده شد.
از احمد ظاهر تعدادی آلبوم توسط افغانموزیک منتشر شدهاست که با شماره شان مشهور اند
کاست شماره 1
* تنیده یاد تو در تار پودم میهن
* ای سرود واپسینم
* اگر تو یارک من باشی
* خودت میدانی گل من
محققان مي
گويند موش ها با بهره گيري از قابليت هاي خاص حس
بويايي خود مي
توانند نزديکان خود را شناسايي کنند و از تماس جنسي با آنها خود داري مي
کنند.
به گزارش سرویس
علمی-آموزشی خبرگزاری انتخاب به نقل از يورک آلرت،
اين توانايي
موش ها در تشخيص نزديکان خود و اجتناب از انتخاب جفت از ميان آنها ريشه در
ژن هاي آنان دارد، به نحوي که موش ها با تشخيص انواع خاصي از مولکول هاي پروتئيني
که در ادرار انها يافت مي شود به خوبي مي توانند نزديکان خود را از ديگران تشخيص
دهند.
به طور معمول
موش ها در ادرار خود انواع خاصي از مولکول هاي
پروتئيني را
دفع مي کنند که به نظر مي رسد کارکردهاي خاصي داشته باشند. اين نوع پروتئين
ها از تنوع زيادي برخوردارند و همين ويژگي به موش ها کمک مي کند تا نزديکان خود
را از بين تعداد زيادي موش هايي که در يک منطقه زندگي مي کنند شناسايي کنند.
(خبرگزاري
انتخاب)
نكات زير را
بخوانيد . بر روي هر نكته كمي فكر كنيد . با خواندن آنها بيشتر از هميشه به عظمت
خداوند پي مي بريم و شكرگزارش مي شويم .
1- هر فرد در عمر خود تقريبا 1250 تا
1335برابر وزنش ، غذا مي خورد .
2- انسان ، پرحرف ترين موجود روي زمين
است .
3- حساس ترين عضو بدن چشم است كه مي
تواند ده هزار رنگ را تشخيص دهد .
4- بدن انسان پوشش شگفت انگيزي به نام
پوست دارد كه در هر ساعت ، 30 ميليون ميكروب روي آن مي نشيند و 29 ميليون آن در همان ساعت كشته مي شوند و پس
از 2 ساعت از اين يك ميليون ميكروب باقي مانده فقط 7 هزار تا باقي مي ماند .
5- انسان تنها موجودي است كه روي پا
راه مي رود . انسان هر روز به طور متوسط بيست هزار قدم بر مي دارد ، يعني حدود هفت
ميليون قدم در سال . اگر انساني 70 سال عمر كند ، تعداد اين قدم ها به 500 ميليون
مي رسد يعني حدود 500 هزار كيلومتر راه رفته است .
6- با محاسبات بالا نتيجه مي گيريم كه
هر فرد در طول زندگي اش ، مي تواند 9 بار كره زمين را دور بزند و با پاي پياده به
كره ماه برود .
استادی
درشروع کلاس درس ، ليوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند .
بعد از
شاگردان پرسيد :
به نظر
شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان
جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من
اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد
افتاد ؟
استاد
پرسيد : خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
يکی از
شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
شاگرد ديگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به
بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند .
شاگردان
جواب دادند : نه
- پس
چه چيز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان
گيج شدند . يکی از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد
گفت:دقيقامشکلات زندگی هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه
داريد .
اشکالی
ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر
بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان می کنند و ديگر قادر به انجام کاری نخواهيد
بود.
هر روز صبح سرحال و قوی بيدار می شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشی که
برايتان پيش می آيد ، برآييد!
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را
همين امروز زمين بگذاری .
زندگی همين است !
به گزارش سرويس اجتماعي سايت
خبري قدس ،براساس آخرين و جديدترين اخبار از سايت ركوردها يا همان گينس، ترينهاي
جهان مشخص شده است كه در ادامه خواهيد خواند:
بلندترين پل جهان در
چين است كه 5/32 كيلومتر طول دارد و «دانگاي بريدج» نام دارد.
بزرگترين مجتمع تجاري
در جنوب چين به نام دونگوان با 892000 مترمربع و 61 طبقه ميباشد.
شلوغترين فرودگاه جهان
در نيويورك واقع شده است، اين فرودگاه «فرودگاه بينالمللي جان افكندي» نام دارد.
پهنترين پل جهان در
سيدني استراليا است كه 16 لاين مسير عبوري اتومبيل دارد و اين پل بندري 8 لاين در
طبقه بالا و 8 لاين در طبقه پايين دارا ميباشد.
كشتي «ام اس فريدوم
دريا»، ميتواند 4300 مسافر را در خود جاي دهد.
بزرگترين استاديوم
جهان به نام ماراكانا در شهر «ريودوژانيرو» برزيل است كه ظرفيت 199000 نفر را داراست.
بزرگترين هتل جهان در
لاسوگاس ميباشد و هتل MGM Grand نام دارد و داراي 6276 اتاق است.
گرانترين هتل جهان،
برج العرب در دبي است كه تنها هتل 7 ستاره جهان است و ارزانترين اتاقش شبي 1000
دلار و سوئيت رويال آن شبي 28000 دلار ميباشد.
بزرگترين كليساي جهان
در «اوتاي نياگارا» واقع شده است. ظرفيت اين كليسا در داخل 50000 نفر و خارج آن
250000 نفر است.
بلندترين چرخ و فلك
جهان، در جنوب چين واقع شده است و 80 متر بلندي دارد و به بلندي يك ساختمان 30
طبقه است و با سرعت 120 كيلومتر در ساعت ميتواند بچرخد و ظرفيت 30 نفر را دارا
ميباشد.
بلندترين آسمانخراش
دنيا، برج دبي با ارتفاع 817 متر ميباشد كه رأس آن از 95 كيلومتري قابل مشاهده
است.
بزرگترين پارك آبي
جهان، در كانادا واقع شده است و 5 هكتار مساحت دارد.
بزرگترين قصر جهان، در
روماني واقع شده است كه ظرفيت 18 هزار نفر درون قصر و صد هزار نفر خارج قصر را
دارا ميباشد. مساحت ساختمان اين قصر چهار هزار مترمربع است.
در سال 1997 ميلادي در
آمريكا يك ميليون و 191 هزار طلاق ثبت شد كه ركوردي عجيب در جهان بود.
فيلم «تايتانيك» برنده
يازده جايزه اسكار، پرفروشترين فيلم تاريخ سينماي جهان بود. اين فيلم كه محصول
سال 1997 است، بيش از يك ميليارد دلار فروخت.
«بالا مورالي آمباتي»
اهل نيويورك در سن هفده سالگي از دانشكده پزشكي نيويورك فارغالتحصيل شد.
طولانيترين بيهوشي كه
در تاريخ پزشكي ثبت شد، مربوط به يك دختر هفت ساله است كه پس از عمل آپانديس به
اغما رفت و پانزده سال بيهوش شد.
ايستگاه قطار شهر
ليورپول، قديميترين ايستگاه دنياست كه در سال 1830 ميلادي افتتاح شد.
در سال 1886 ميلادي
روزنامه فرانسوي «لوپيتيت ژورنال» اولين روزنامه جهان بود كه تيراژ آن به بيش از
يك ميليون نسخه رسيد